نان نان

نان نان
نان و ترانه های باران
نان
نان و آوازه ی کوچ بختیاری بر ستیغ کوه
نان نان
همچون دست
با ستون های جا مانده از آتش
سخت
با شکوه دره ی ستارگان
خراش
نان نان
نان و با با
بابا
دستی که آذرخش را
تازیانه ی آسمان را
زخم را
درد را
خفه می‌کند
دست برای نان
نان و بابا
بابا
ایستگاه خورشید
قطار فصل ها
بهار تا زمستان
از شرق به غرب
زندگی با تو آغاز خواهد شد
چشم هایی در سکوت بیکرانه ها
چشم هایی
که سوار بر هزاران سال نور هم
نمیتوان پیمود
آری سکوت بیکرانه ها
شرق و غرب ندارد
فرقی نمیکند
قطار در نزدیکی تو خواهد ایستاد
همه پیاده خواهند شد
کسی نمیداند آسمان چشم هایت
چه رنگیست
من هم فقط سایه ی ابر هایش را دیده ام


حسین دهقان

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد