| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
در دل شب، نالهای خاموش بود
عاشقی در مرز جان، مدهوش بود
چشم او بر در، دلش در التهاب
منتظر بر آمدن، با اضطراب
گفت: «اگر آید، شفا یابم ز درد
ور نیاید، مرگ باشد در نبرد»
ناله زد با اشک و آهی بیصدا
گفت: «ای جانم، بیا، وقتِ فنا»
باد میآمد، ولی بیعطر یار
ماه میتابید، اما بیقرار
لحظهها چون تیغ، بر جانش زدند
خاطراتش را غزلخوانش زدند
گفت: «ای جانان، کجایی؟ دیر شد
سینهام از هجر تو دلگیر شد»
چشم بر هم زد، نفس در سینه مرد
عشق را با خود به خاک تیره برد
لحظهای بعد از غروبِ آن نگاه
یار آمد، خسته، با اشکی به راه
دید تنها بسترش را، بیکلام
سایهای خاموش، بیجان، بیمرام
حمیدرضا خواجه