| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 |
در تو آینه دیدم.
آینه ای رو به صدا.
مثل هراسی از آنچه که نیست.
آنچه نبوده و نخواهد بود.
مثل یک لحظه و یک تصمیم
مثل یک ندا و یک بودن.
در تو آینه دیدم
مثل نامی
که پدر نهاد
و مادر به آن لبخند زد.
و روز آغاز شد.
روزی پر از ستاره های ناپیدا
و بعد از آن
شبی که می خندید
به رویای بارانی
که سیل شد
سیل سپید
به رنگ زندگی
و با خود برد
آنچه از ابر مانده بود
بر چهره ی آسمان.
تا صبح شود باز
چه بی خوابی
چشمان شب کور برکه را
با خود برد.
و پشت بام خانه به بهشت نرسید
اما
صاحب خانه
در تو آینه دید:
درود بر صبح روز بعد.
سحر غفوریان