در تو آینه دیدم.

در تو آینه دیدم.
آینه ای رو به صدا.
مثل هراسی از آنچه که نیست.
آنچه نبوده و نخواهد بود.
مثل یک لحظه و یک تصمیم
مثل یک ندا و یک بودن.
در تو آینه دیدم
مثل نامی
که پدر نهاد
و مادر به آن لبخند زد.
و روز آغاز شد.
روزی پر از ستاره های ناپیدا
و بعد از آن
شبی که می خندید
به رویای بارانی
که سیل شد
سیل سپید
به رنگ زندگی
و با خود برد
آنچه از ابر مانده بود
بر چهره ی آسمان.

تا صبح شود باز
چه بی خوابی
چشمان شب کور برکه را
با خود برد.
و پشت بام خانه به بهشت نرسید
اما
صاحب خانه
در تو آینه دید:
درود بر صبح روز بعد.


سحر غفوریان

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد