| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 |
هنوز برایت نگفته ام
داستان شهر نگون بختان را
که تا کمر بلند قدترین فرد شهر را
مه سیاه گرفته بود
و کودکان
در تیرگی وهم آلود شب غرق
میان زباله ها
کورکورانه
به دنبال نشانه می گشتند.
چه تیره است دل شهری
که در آن قد سیاهی
بلندتر از قد کودکان باشد.
کودک داستان ما
چه معصوم و چه بی صدا
دستان کوچک آلوده اش را
به در و دیوار شب می کوبید:
"عروسکم کو؟
عروسکم کو؟"
و دیوارهای سیاه زشت
پژواک می کردند پرسش معصوم کودک را
" عروسکم کو
عروسکم کو؟"
و کودک میان پستی شهر
بین کوچه کوچه های گناه پیشینیان
به دنبال خدا می گشت:
"خدایا اگر هستی
عروسکم را به من نشان بده."
و نه صدایی
و نه نوری
و نه عروسکی
و نه نشانه ای.
و کودک
بی اعتقاد به خدا
تنها و بی عروسک
بزرگ شد و قد کشید
قد کشید و از مه سیاه
بلندتر شد.
کودک نگون بخت
اکنون قد سرو داشت و
دستش به ستارگان می رسید.
او ستاره را می دید و
به آن باور نداشت:
" نشانه ای نیست."
تا اینکه
صدایی شنید،
کودکی در تاریکی
به دنبال عروسکش می گشت:
"خدایا اگر هستی
نشانه ای بفرست."
و ستارگان
پاک و بی زبان
هر بار کودک نشانه ای می خواست
اشک می ریختند
که نشانه در آسمان بود و
قد کودکان کوتاه.
کودک دیروز
ناباور و متعجب
آسمان نشانه های گریان را می دید
و کودک امروز فریاد می زد:
"عروسکم کو؟
عروسکم کو؟"
کودک دیروز خم شد.
کودک امروز را در آغوش کشید.
برخاست و به آسمان نگاه کرد:
"عروسکت پیش یکی از این ستاره هاست.
بزرگ شو و ستاره را بچین."
کودک امروز
در چشمان کودک دیروز زل زد.
چه ناباور
چه شعف زده
دست در گردن کودک دیروز انداخت:
" تو خود نشانه ای."
ستارگان خندیدند.
سحر غفوریان