دستِ شب در پیچ‌وخم‌های غریبی مانده بود

دستِ شب در پیچ‌وخم‌های غریبی مانده بود
چشم‌های خسته نور ماه را تابانده بود

کوچه‌های سوت‌وکورِ شهر، بی‌باران شدند
باد تنها مانده و بر موج غم افشانده بود

ماه در آیینهٔ شب، سایه‌ای از غم گرفت
رازهای کهنه در دل، نغمه‌ای هم خوانده بود

رد پای باد در خاک زمین بیگانه شد
لحظه‌ها در حلقهٔ تکرار خود وامانده بود

نیست جز آوای باران در دل بی‌تاب خاک
خواب گل، در آرزوی آفتابی مانده بود

سایه‌ها در پرده‌های وهم ناپیدا شدند
آرزویش خنجری بر سینه‌ای بنشانده بود

محمدرضا گلی احمدگورابی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.