در انتهای جاده ی تردید

در انتهای جاده ی تردید
یک رهگذر یک آشنای دور
چیزی شبیه خاطرات من
در تار و پود هاله ای از نور
چشمش به چشمم آشنا آمد
حسی میان ما نمایان شد
اشکی به روی گونه ها لغزید
پلکی زدیم و لحظه پایان شد

علی کسرائی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.