تو را مادر صدا می‌زنم

تو را مادر صدا می‌زنم
اما این واژه
برای وسعتِ مهربانی‌ات
کوچک است...

جهان، پر از چهره‌های مهربان است
اما
هیچ‌کس
چون تو، لبخند را به گریه‌ها نیاموخت

تو بودی
که از دست‌های خسته‌ات
دعا
جوانه زد
و باران، به وسعت دلت
بر خاکِ خشک امید بارید

شب‌ها
وقتی چراغ‌ها خاموش می‌شدند
روشناییِ چشمانت
تمام ترس‌های کودکی‌ام را می‌شکست

تو بودی
که به بهشت، بخشیدن را آموختی
و به فرشتگان
اشکِ شوق را

اگر کسی از بهار می‌آمد
اما بوی دامنت را نمی‌شناخت
راه را گم کرده بود

سایه‌ات
پناهِ تمام خستگی‌ها
و لبخندت
نقشه‌ی بازگشتِ من
به خودم بود

سعدی هم اگر می‌دانست
که خاکِ پای تو
چقدر عطر دارد
شعرهایش را
با اشک می‌نوشت...


امیرحسین قمچیلی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.