آمدی جانم به قربانت صنم

آمدی جانم به قربانت صنم
نازنینم کشته ی عشقت منم
نورچشمانت چنان ماه است عیان
شمع جان من به جنگش ناتوان
در تلاشم از رقیب پنهان شوی
از حسد مُردم مرا درمان شوی
هرچه میگویی به دردم مرهم است
بودن با تو به عمری هم کم است
مات لبخند و نگاه نافذت
از خدا خواهم که باشد حافظت
جسم و جانت از بلا گردون شود
عشق تو سهم من مجنون شود
هرچه میگویی به دردم مرهم است
بودن با تو به عمری هم کم است

جواد مهاجرپور

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.