روزی می رَهَم از خویش

روزی
می رَهَم از خویش
و می روم
از بی رحمیِ روزگاران

لیک..
با بی جوابیِ پرسش های
فراوان

تهی خواهم شد
از فریادِ درد
درمیانِ طعنه های بیهوده ی
یاران

و در آخر
می ماند
گمنامیِ گوری از من
در یادتان

منی که
نداشتم یک ستاره
در سرابِ آسمان

می رسم
به بیکرانگیِ دنیایی
جاودان

اگر نداری باورم...
این خط
این هم نشان
.

فریبا صادق زاده

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.