سفره ات را نمکین کن، که نمک گیر شوند

سفره ات را نمکین کن، که نمک گیر شوند
لب به لب کن، قدح باده که لبریز شوند
حرمت نان و نمک، حق گل و آب کجاست
خانه را غرق غزل کن که غزل ریز شوند
بند بند نفست را به نفس هاشان ده
تا که منفورترین عادت پرهیز شوند
تا توانست دلم، روی سرش جاشان داد
کس چه دانست که برنده و لب تیز شوند
تا توانست عسل را به دهانش می برد

دل ندانست که زنبور ک جالیز شوند
بشکند دست من و پای همه بی نمکان
گر کمی شور شوی، باعث صد چیز شوند
از من و او و شما، خاطره می ماند و بس
سعی کن ظلم و ستم، کمتر و ناچیز شوند
خواستم گریه کنم، چشم اجابت ننمود
گفت کاری نکنی ،مملکتی هیز شوند
خواستم خنده کنم، درد به آیینه چکید
گفت بگذار برو، که خنده ها ریز شوند.

نرجس نقابی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.