رویایی خیس مانده به پلکهای توأم

رویایی خیس مانده به پلکهای توأم
زیر عطر ناودان تو
آسمان را به سجود آوردم
دست نجوای دلم
خنده ی عاشقانه ای است
ره به سفر داده و دل به تو باخته...
پای بنه بر دیده ی نادیدنی بین من و ...
یک دو پیاله پر کنم از سایه ی آشیانه ات.
من به چلیپای تو مست ره شدم
ای مسیحا دم جان من...
ذره به ذره از خُم زبان تو
اورشلیم آسمانی است
این فراز آخر و زمزمه ی حقیقی است
چون تو به آغاز، هم راه نهایتی
برسان این حضور کم فروغ
به گاه رهیدنت.

مهدی مومنی مقدم

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.