ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
رویایی خیس مانده به پلکهای توأم
زیر عطر ناودان تو
آسمان را به سجود آوردم
دست نجوای دلم
خنده ی عاشقانه ای است
ره به سفر داده و دل به تو باخته...
پای بنه بر دیده ی نادیدنی بین من و ...
یک دو پیاله پر کنم از سایه ی آشیانه ات.
من به چلیپای تو مست ره شدم
ای مسیحا دم جان من...
ذره به ذره از خُم زبان تو
اورشلیم آسمانی است
این فراز آخر و زمزمه ی حقیقی است
چون تو به آغاز، هم راه نهایتی
برسان این حضور کم فروغ
به گاه رهیدنت.
مهدی مومنی مقدم
واژگان را به بازی رازگونه ای آشکار می کنم
اگر این راز به نجوایی آهسته بدانی
چه شیرین
اگر تو این راز نخوانی،
چه تلخ
ولی حقیقت ایستاده اینک پشت سینه تو
می کوبد آن نبض پرشمار
تا به شمار آری آوردگاه رهایی به جان دلی تازه
راهی نو،
تولدی تازه،
لبخندی مهرآمیخته از دامن عشق.
دست های آسمان به روی تو گشوده است اینک
جایی برای نشاندن مهر می خواهد
نهالی برای جاودانگی
برای نشاندنت بر اریکه هستی
و چنین شد که در آغاز، او کلام بود
و کلام، خدا بود
مهدی مومنی مقدم
گاهی که تو را در چلیپای دوربینم
به چشمهای نگران می نمایانم
همهمه ای در جان و جهانم برپا می شود
زمزمه هایی از جنس بلور مهرانگیزت
و این...
یعنی عشق.
مهدی مومنی مقدم