شب ها همیشه سنگینند...

شب ها همیشه سنگینند...
تاریک و تنگ و غمگینند
بوق خروس ها که میشه
دست های من به خواب میرند
تو آغوش دو تا آتل زمخت که رنگ قهوه اند...
البته قبل از خوابشون ویکسشون را میل می کنند...
تا زوزه ی سگ می رسه
شب ها کمی مخوف تره
دنیا را گر آب ببره... دست ها مرا خواب میبره
تا دم صبح درد میکشم
چمبره میزنم به خود
مثل یک مار زخمی ام
یک کندو زنبور عسل انگشتهام را نیش میزنند...
یخ میزنند گه گداری شیرین و بستنی یخی
تب میکنند تیر می کشند...
گمان رگهای عصبه
سیاتیک و آرتروزه .... رماتیسمه
نمیدونم دیگه چیه یا چی چیه....؟
با این همه تا نیمه شب مثل یک مادر مسن
کار میکنم ظرف میشورم
امان از دست وسواسم....
از شدت آبریزونم پیگرد قانونی شدم....
وقتی سکوت توی خونه یک مهمون عزیز بشه
من هم دیگه جشن میگیرم....
تو تنهایی های خودم شادی و عالمی دارم
از همه جا بیخبرم.....
ولی و اما نداره
شاید و باید بگویم که خیلی خیلی قوی ام
گریه و زاری ندارم
غصه و قصه ممنوعه
صبور و شاد و جدی ام....
با همه ی سن و سالم یک پا حکیم باشی شدم...
طبیب درد خودمم....
تو این زمان نامراد
دلخوشی ها هم همینه
شعرهای بی سر و ته و نوشته های بی طرف...
تا بوده زندگی همش درد و فراق و رفتنه...
کی گفته عمر ما داره همچو قطاری میگذره...؟
نه جان من ثانیه ها
تمام حرف و حدیث ها
تو دفتر شعر خدا
توسط فرشته ها
تحریر و نقاشی میشه....

خورشید و ماه و ستاره
زمین و آسمان و کوه
دریا و دشت و جنگل ها
میان رویا محفوظند...

شب که به پایان میرسه
روز دیگه شروع میشه....

دستهای من بیدار میشند
با گز گز و با وز وزی
مشغول و شادمان میشند.....

افروز ابراهیمی افرا

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.