ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
آفتی زد شب پاییز به دل و جان که مپرس
خم شدم پیر شدم سر به گریبان که مپرس
درد تیمار شب و غصه پاییز کنار
شده ام شمع شبی چشم به پایان که مپرس
در طلوع مژه ات شب پره ای پر زد و رفت
پره خواهش شده ام دست به دامان که مپرس
به مراد دل خود سیب کشیده ست شیطان
آدمی بختم و رسوا و پریشان که مپرس
گرچه پنهان شده است راز دلم چون فندق
با خیالت شدم آن پسته خندان که مپرس
غم پاییزی ات و غصه بی سامانی
فارغ از حال منی بی سر و سامان که مپرس
گله ای کرده ام و طعنه ای هم نیز زدم
شدم از کرده خویش پاک پشیمان که مپرس
بهروزکمائی