هر کس که در دیار وفا منزلی نداشت

هر کس که در دیار وفا منزلی نداشت
با طالعش زمین و زمان مشکلی نداشت

بیچاره ناخدای گرفتار موج عشق
دریای پر تلاطم او ساحلی نداشت

خورشیدِ سینه سوز مرا آسمان ندید
شب پر ستاره بود و سرِ همدلی نداشت

چون سایه ای کشیده شدم سمت آفتاب
شعری برای خواب خوشم ((بیدلی)) نداشت

در حسرتِ بزرگ شدن کودکی گذشت
عمرم گذشت از چهل و حاصلی نداشت

وقتی جنون به میله ی زندان تن رسید
ویرانی اَم تصوّری از عاقلی نداشت

تا مرز نور پنجره ها را گشوده ام
آنجا میان چشم و زبان حایلی نداشت

از غصّه بال شب پره را در بغل گرفت
شمعی که در سپیده دمان محفلی نداشت

پاییز سرخ سبزی ِ باغ مرا گرفت
آری زمانه محکمه ی عادلی نداشت

عادل دانشی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.