زندگی نیست مگر یک لحظه.

زندگی نیست مگر یک لحظه.
لحظه ای نیست بجز یک احساس.
نیست احساس بجز دیدن یار.
نیست یاری که تو آنجا هستی.
آنچه دیدی و شنیدی,
نباشد جز وهم.
آنچه داری آنچه دارند,
نباشد جز رنگ.
چون توان دید رخ یار به زندانی حس؟
چون توان بوسه زدن بر آن خال,
تا که خورشید حجابش باشد؟

نور و ایمان, بایدش فانی شدن
ظاهر و باطن همه خالی شدن
وجهِ باقی ماند و چون نی تهی
این ندا آید از آن سرو سهی


‌محمد  بوژمهرانی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.