هرگز نمی توانم پروانۀ تو باشم !

هرگز نمی توانم پروانۀ تو باشم !
تا خود کمک نمایی دیوانۀ تو باشم

ازانکسار هرگز ترسی به دل ندارم
وقتی که دوست دارم آیینۀ تو باشم

حتی نمی هراسم از وحشتِ جُدایی
شاید تو!دوست داری بیگانۀ تو باشم

حس می کنم که باید آیینه سان بمانم
تا شاهد جمال مستانۀ تو باشم

یک جرعه از زُلال عشقت مرا بنوشان
تا مست از شرابِ میخانۀ تو باشم

خواهی اَگرترانه, میخوانم عاشقانه
وقتی که مستِ مست از پیمانۀ تو باشم

گرچه خیال باشد امّا محال هرگز
خواهم که میزبانت در خانۀ تو باشم

سازی اَگر اشاره , با این پَر شکسته
پرمی زنم که شب را در خانۀ تو باشم

در فصل عاشقانه , شاید کبوترانه
بر شاخسار چشمت یا شانۀ تو باشم

اَفسون نما دلم را, با سحرچشم مستت
تا شاعر سرود افسانۀ تو باشم

در بزم شمع و بلبل , از من بگو توبا گل
من عاشقم که باید! پروانۀ تو باشم

محمد علی جعفریان

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.