در این هنگامه که به سویم می آیی

در این هنگامه که به سویم می آیی , لباسی گرم بر تن احساست کن و آهسته نزدیک بیا

مبادا از هرم نفسهای سردم یخ بزنی

دوستت دارم هایت را به دستانم بده تا آرام آرام گرم کنند انگشتان کرخت شده از لمس عشقی نافرجام را.

نفس به نفس گرم کن روح بوران زده ام را

دور کن لهیب شعله های عشقت را

میترسم, بعد از آن سرمای سوزان , آتشی بسوزاند مرا

مریم سپهوند

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.