چنان سرایم تورا، که در جان شوی

گفتمت:
چنان سرایم تورا، که در جان شوی
ندانم ز جان، بسی والاتر چه باد
ز جانم عزیزتر، آن شوی!
ز عشقت بدان حد نگارم
که در روزگار عدم
ز خاکی که من خفته ام
بروید، بید مجنون ها،
و امروز ، ز هجرت،
به اشکان چشمم
کنم‌ سیراب،
نهالی که روید به فردا ها !!....


اعظم حسنی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.