ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
دوست اش می دارم
چرا که می شناسم اش،
به دوستی و یگانه گی.
-شهر همه بیگانه گی و عداوت است. -
هنگامی که دستان مهربان اش را به دست می گیرم
تنهایی غم انگیزش را در می یابم.
اندوه اش
غروبی دل گیر است
در غربت و تنهایی.
هم چنان که شادی اش
طلوع همه آفتاب هاست
و صبحانه
و نان گرم،
و پنجره یی
که صبح گاهان
به هوای پاک
گشوده می شود،
و طراوت شمع دانی ها
در پاشویه ی حوض.
چشمه یی
پروانه یی و گلی کوچک
از شادی
سرشارش می کند،
و یاسی معصومانه
از اندوهی
گرانبارش:
این که بامداد او دیری ست
تا شعری نسروده است.
چندان که بگویم
" امشب شعری خواهم نوشت "
با لبانی متبسم به خوابی آرام فرو می رود
چنان چون سنگی
که به دریاچه یی
و بودا
که به نیروانا.
و در این هنگام
دخترکی خردسال را ماند
که عروسک محبوب اش را
تنگ در آغوش گرفته باشد.
اگر بگویم که سعادت
حادثه یی ست بر اساس اشتباهی؛
اندوه
سراپای اش را در بر می گیرد
چنان چون دریاچه یی
که سنگی را
و نیروانا
که بودا را.
چرا که سعادت را
جز در قلمرو عشق بازنشناخته است
عشقی که
به جز تفاهمی آشکار
نیست.
بر چهره ی زنده گانی من
که بر آن
هر شیار
از اندوهی جان کاه حکایتی می کند
آیدا
لبخند آمرزشی ست.
نخست
دیر زمانی در او نگریستم
چندان که چون نظر از وی بازگرفتم
در پیرامون من
همه چیزی
با هیات او درآمده بود.
آن گاه دانستم که مرا دیگر
از او
گریز نیست.
"احمد شاملو"