هر روز من آرامگاه رؤیائی می شود

هر روز من

آرامگاه رؤیائی می شود

که دست نبودِ تو

در من به خاک می سپارد

و در سوگش

دلم چون برف

بی صدا می بارد

بارشی که هر قطره اش

آرزوی سوخته ای ست

که از گونه های عشق

بر جهانم می چـکد

تا گل حسرتی برخیزد

که ابرها

با دست کوچک باران

به دلداری اش می نشینند

قلب عزیز من !

ای عشق دوردست !

چشم های تو می چکد از گریه های من

نزدیک تر بیا

که بی تو من

به همین سادگی


پیچیده می شوم

پرویز صادقی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.