و نقطه گذاشت .

و نقطه گذاشت .
زنی که چشم هایش را سالها بود سرمه نمی کشید
رد شد
از بارانی که اصلا عاشقانه نبود
مرگ
به کوچه ها ترس می پاشید
امید
تک درخت مانده در شهر را
تنها گذاشته بود

خیس خیس
باور کرده بود
قطاری که رفته
رفته
و‌ باغی که خشکیده
خشکیده
باران رضاپور

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.