یک شب تو را از قبیله‌ات می‌دزدم

ماه

شبگردی آواره ا‌ست

که چادرت را کنار می‌زند
خورشید،
دیوانه‌ای
که خود را به جنون ظهرگاه بیابانت می‌زند

من اما نه ماهم، نه خورشید
یک شب تو را از قبیله‌ات می‌دزدم
و شمشیر می‌کشم
به روی برادرانت

تا فراموشت کنند.


"آرش شفاعی"

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.