بهار از چشم تو در باغ های خسته جان گیرد

بهار از چشم تو در باغ های خسته جان گیرد
شکوفه بر لبانَت عطر عشق جاودان گیرد

شب تاریک من با صبح لبخندت فرو ریزد
چراغی از نگاهت روشنی در آسمان گیرد

نسیم بوسه‌هایت می‌وزد بر دشت تنهایی
و هر ذره ز خاکم رنگِ خورشیدِ جوان گیرد


به شوق دست‌هایت رود خون در رگ روان گردد
دل سرگشته‌ی من در حضورت ارمغان گیرد

اگر دیروز، غم در سینه‌ام طوفان به پا می‌کرد
کنون آرامشی شیرین ز وصل تو توان گیرد

محمدرضا گلی احمدگورابی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.