صبحی که هنوز اسمی نداشت،

صبحی که هنوز اسمی نداشت،
پرنده‌ای آمد
و روی شاخه‌ی خشکیده‌ی من نشست.
باد، بی‌هیچ دلیلی می‌رقصید
و ابرها مثل نامه‌های ناتمام
در آسمان پخش بودند.

گفتم: «تو کیستی؟»
او آوازش را خواند
بی آن‌که پاسخم را بدهد.
و بعد، با نوک کوچکش
شروع کرد به کندن خزه‌های فراموشی
از پوست تنه‌ام.

من، درختی بودم بی‌فصل
بی‌برگ، بی‌ریشه، بی‌تماشا.
اما چیزی در چشمان او
همچون بوسه‌ای از بهار
در عمق زمستانم نشست.

روزها گذشتند،
و هر صبح،
پرنده می‌آمد
گل کوچکی می‌آورد
می‌کاشت در میان رگهای من.
یک روز،
از من عطری برخاست،
و آن‌گاه دانستم:
عاشق شده‌ام.

ابرها این داستان را شنیدند
و به شوق گریستند.
بارانی که بارید
نه برای زمین
که برای عاشقی بی‌نام بود
در تنِ چوب،
در دلی که هنوز صدا نداشت.

بهار بی‌دعوت آمد.
در گلویی که سال‌ها
هیچ پرنده‌ای آواز نخوانده بود،
نسیمی پُر از واژه وزید.

تو آن‌روز آمدی.
با چشمانی که جهان را سبز می‌کرد
و دستی که گل را از پرنده گرفت
و بر سینه‌ام چسباند.

و گفتی:
«چه درختِ عجیبی،
انگار کسی درونش آواز می‌خوانَد.»

تو رفتی،
پرنده‌ات هم رفت.
اما گل‌ها ماندند،
ابرها هنوز گاهی
خاطره‌ات را باران می‌کنند.

اکنون
درختی هستم در حاشیه‌ی یک خیال
که هر بهار
باور می‌کند
عشق
از بالِ یک پرنده
آغاز می‌شود...


داود عباسی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.