| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 |
مه خاموش، چو پردهای تاریک و بیصدا، در کوچههای خسته میخزد؛
سایهها به مانند شبحهایی که بر دیوار چنگ زدهاند،
در دیوارهی روحم فرو رفته و آرام نمیگیرند.
دستهایم تهی از لمس و آغوش،
اگرچه دل، لبریز است از زمزمههای خاموش؛
آوایی که در خلوت هیچ گوشی نمیپیچد
و هیچ واژه ای، تاب وصفش را ندارد.
بر فراز قلههای گسیختهی قلبم، پرندهای گمشده نغمه میخواند،
و من، چون آیینهای شکسته،
هر آوای خاموش را هزار بار در خود بازتاب میدهم.
اشکهایم نه فرو میریزند و نه آرام میگیرند،
بلکه در گرداب خاطرهها غرق میشوند،
جایی که در آن نور از جرئت سرک کشیدن بازمانده است.
و من، در امتداد سکوتِ بیکرانِ این شبهای بیانتها،
سکوتِ وفادار را به آغوش خود میخوانم و در دل مینشانم؛
و همچون گودالی بیپایان که هر نغمه را فرو میبلعد،
سخنانم را در عمقِ جان میریزم،
که مبادا چیزی جز سکوت
از لبهایم فرو ریزد.
آناهیتا مؤمنی