دست‌هایم تهی از لمس و آغوش،

مه خاموش، چو پرده‌ای تاریک و بی‌صدا، در کوچه‌های خسته می‌خزد؛
سایه‌ها به مانند شبح‌هایی که بر دیوار چنگ زده‌اند،
در دیواره‌ی روحم فرو رفته و آرام نمی‌گیرند.

دست‌هایم تهی از لمس و آغوش،
اگرچه دل، لبریز است از زمزمه‌های خاموش؛
آوایی که در خلوت هیچ گوشی نمی‌پیچد
و هیچ واژه ای، تاب وصفش را ندارد.


بر فراز قله‌های گسیخته‌ی قلبم، پرنده‌ای گم‌شده نغمه می‌خواند،
و من، چون آیینه‌ای شکسته،
هر آوای خاموش را هزار بار در خود بازتاب می‌دهم.

اشک‌هایم نه فرو می‌ریزند و نه آرام می‌گیرند،
بلکه در گرداب خاطره‌ها غرق می‌شوند،
جایی که در آن نور از جرئت سرک کشیدن بازمانده است.

و من، در امتداد سکوتِ بی‌کرانِ این شب‌های بی‌انتها،
سکوتِ وفادار را به آغوش خود می‌خوانم و در دل می‌نشانم؛
و همچون گودالی بی‌پایان که هر نغمه را فرو می‌بلعد،
سخنانم را در عمقِ جان می‌ریزم،
که مبادا چیزی جز سکوت
از لب‌هایم فرو ریزد.

آناهیتا مؤمنی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.