عمر خود را در سراب سایه‌ها

عمر خود را در سراب سایه‌ها
به هدر دادم و شد حسرت نصیب
آرزوهایم به جبرِ سلطه‌ات
گم شدند و روح من مانده غریب

هرچه همراهت شدم در زندگی
تو ستم پیشه تر از پیش آمدی
با تو من راه آمدم ،اما چه حیف
دم به دم سلطه گر از پیش آمدی


من شدم زندانیِ اجبار تو
و تو زندانبانِ خوش نقش و نگار
که بظاهر می کند لطف زیاد
کس نمی بیند مرا تحت فشار

هیچ کس درد مرا درمان نشد
شعله ی زندگی ام کمرنگ شد
من فرو رفتم به گرداب عدم
نقش رویاهای من بیرنگ شد

با خودم میگویم آیا می شود
که کلیدی برسد به دست من
بند تحقیر و اسارت بردرم
برسم به آنچه که هست، هستِ من؟

بروم بسمت سرنوشت خود
به همان سمتی که از آنِ منست
بی رفیق و با رفیق هر چه که هست
دل من خواهد ، همان عهد الست


ساغر عارف پور

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.