ای در خودت غریب، تو جز غم نداشتی

ای در خودت غریب، تو جز غم نداشتی
خشکیده برگ جانت و شبنم نداشتی

تیری رها شد از خم ابروی یار و حیف
زخمت کشنده بود و تو مرهم نداشتی

از لانه های خالی و تاریک زاغ ها
بر شاخسار زندگی ات کم نداشتی


گفتی که در تقابل احساس و عقل و دین
راهی به جز ستیز دمادم نداشتی

اما خدا همیشه پس از این بهانه هاست
ای دل تو هم ادله ی محکم نداشتی

بی اعتنا به خلق گذشتی و زنده ای
در قلب دختری که همان هم نداشتی

امین ترابی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.