خبری نیست که نیست...

خبری نیست که نیست،
یادت باشد؛
دلم خواست بروم سفر
جایی که نباشد حرفی دگر.

خاطرم آسوده،
جسمم آرام،
چشمم به فراغت
نماند اینجا...

همه‌چیز را گذاشتم کنار،
دگر نه عشق می‌خواهم،
نه عقل که باشد همراهم.
من دلم بی‌خیالی می‌خواهد،
سفری راحت،
که نباشد خیالم
ز غوغای جهان آزرده.

من دلم راه می‌خواهد،
نه که باشد شلوغی و همهمه.
شده‌ام آزرده،
نه می‌دانم چرا،
نه کجا...

چه شده بر من؟
ذهنم درگیر چه بود؟
چه خواستم مگر
که نصیبم این آشفته‌بازار شد؟

من که آرام بودم،
قانع و سربه‌راه؛
نه که سنجیده باشم...
هِی... من دلم...

بگذریم.
کاش کنجی بود
تا دور می‌کرد
این‌همه فکر و خیال.

این‌ست که خشمگینم کرده؛
چرا نمی‌شود از آدمی جدا؟
دست و بالم خالی‌ست...
هه... با این ذهن پر،
باز چه کنم؟

این راه دراز است،
من با این آدم بی‌راز
چه کنم؟

خنده‌ام می‌گیرد...
چه فکر می‌کردم،
چه شد؟
همه «زندگی» می‌گفتند...
این بود؟

من اگر نقاش بودم،
خط‌خطی می‌کردم؛
چون همین بود میزان احساس‌م.

فکر نکن نبودش تلاش،
یا اینکه نبودش توان...
این که می‌بینی
مایه‌ی جان من است.

خب!
نصیبم شده درد و درد...

سفری می‌خواهم،
نه برای این تن فرومایه،
روحم شده خسته، بی‌پایه.
کاش می‌شد
چشمان را بست و خندید،
شاید آن‌موقع می‌شد که فهمید:

همه رفت،
و نابود شد...

کاش بود کسی،
نگاه می‌کرد ته این سفر،
و می‌گفت به ما:

خبری نیست که نیست...

مستانه روستا

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.