کاش بودم شاد و خرم در زمان بچگی

کاش بودم شاد و خرم در زمان بچگی
اُغده هایم پر نمیشد زین فراق و خستگی

بچه همسایه را دیدم که خندان میرود
با پدر سرگرم بازی به چه شادان میرود

اشک هایم جاری و رخساره ام شد هم چو بید
دل همان جا آرزو را با دو چشم خود بدید


از چه گویم تا بدانی غصه دارد این دلم
تا جوانی آمدُ غمخانه شد آب و گلم

دل خرابی شد برایم یادگار بچگی
قصه من شد خجالت زین دل و دلبستگی

عاشقی کردم درونم با دل و احساس خود
یار اما بی خبر، زین عشوه و زین ناز خود

زندگانی شد برایم طرحِ رویا بافتن
در حقیقت شد برایم زنده مانی ساختن

آرزو ها واقعی اما زبانم شد قِصار
کار دل شد خیرگی بر چشمِ زیبای نگار

شد چهل سالم کماکان، درد و حسرت با دلم
سالهایم رفت و ماندم با غم بی حاصلم

دیگر امّیدی نمانده باقی عمرم چه سود
خنده و شوری ز اول در دل و بختم نبود

بشنو ای زاهد کلامی زین منه آشفته سر
طفل خود را کن محبت تا شود روزی پسر

توحید تکاور

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.