روزها در لب دیواری بلند

روزها در لب دیواری بلند
کودکی می خندید که صدایش چو غزل زیبا بود
و دلی کوچک داشت که صفا را می جست
و به آن کوزه میخک لب حوض می نگریست
و چه خوب می فهمید شاخه میخک را
و به هنگام غروب نفس او هوا را می شست
و به من می گفت چرا شاخه میخک زیباست
و همه می بویند شاخه میخک را
و چرا خار لب بام تهی ست از گل و برگ

وچرا در لب حوض خانه ،کوزه خاری نیست
کوزه خار کجاست؟

سید حبیب الله مرتضویان دهکردی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.