سوز و گدازم از غمت فرخنده حالم در برت

سوز و گدازم از غمت فرخنده حالم در برت
ای ماه من جانان من جا ده مرا هم در سرت

در سر هوای دیگر است عقل هم جای دیگر است
عقل و سر و فکرت کنار جا ده مرا اندر دلت

عشق و عاشقی با من افسانه اش با تو....
می و مستی اش با من پیمانه اش با تو...
اندر این دوره ک جنگل شهر گشته است
شهود و شمع و شاعری بامن آوازه اش با تو

شنیدم آب خاموش می‌کند آتش را
ولی می سوزاند اشک چشم تو دلم را
زلال اشک تو رعدی است بر دل
که آتش می‌زند سر تا وجودم را

شاهین تجا

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.