...روز تولدت رفتی؛
من برایت یک شال گرفتم سفید با گل های سرخ
خواستم بهار را به صورتت هدیه کنم
خواستم پاییزت را بهار کنم
خواستم قلبی شوم برای قلب بیمارت
آذر میلادت بود و من عاشق دیدارت....
و روز میلادم در شهریور گرم بیا
و برتن آدم برفی ام بتاب
که من بعد از تو یخ زده ام
بی تو سرد وسیاهم
شایدم بی رنگم
بیا مرا در میان آبی ها،نیلی ها و لاجوردی های دلت عبور بده
و بر آسمان سیاه دلم ستاره بپاش
و غروب، تولدم را کنار دریا به پا می کنم
شاید امواج تو را به سمت ساحل بیاورند
اگر تو نیایی من به دریا خواهم زد
تولدی در ساحل بدون من و تو
وحید پاکرو
طوفان شکست پنجره را
وهنوز بوی تنت
تمام گُلهای این خانه را پژمرده
بو میکشم اما
چیزی حس نمیکنم
نه
اشتباه شده، من
آغوش دارم بالشت را
و خفهام
مرگ هرشب تکرار میشود
آنقدر که دیگر
هیچچیز تکراری نیست
علی رفیعی وردنجانی
گل سرخ
درآویخت با شب و
زخم زد
چرا که ریشههایش را
تاب آن نبود
که مُردهی ماه را
ببیند به خاک
بهشتِ او نبود
باغِ وصله و پینهی گلهای زرد
و تماشای آیینههای مُخنّثِ آب
پس آوازی سر داد
سرودی ناهمگن با شب
و بر کفههای باد نهاد
خطی از عطرش را
که به افقهای سپیدهدمان میرسید
گل سرخ
که درآویخت با شب و
زخم خورد
و به تمامی خون از کف داد
تا به مرغزار خونش آشکار کند
نمایی کوچک
از صیحهی موعود خشمی
که آشناست
با داغ شقایقهای نُعمانی.
حسین صداقتی
برگی از شاخه گر افتد چاره و تدبیر نیست
عمرِ خوش روزی سر آید فرصت تاخیر نیست
بهترین باش آنچنان باران که بر خاکِ کویر
خوبِ من، خوبی به شرح و خطبه و تفسیر نیست
هر که باشی تو فقط عاشق بمان، عاشقترین
چون بگیری ماهی از آب هر زمانی دیر نیست
گر نباشد در درونِ آدمی عشق ای رفیق
ساده می گویم که چیزی قابلِ تغییر نیست
بی خبر ماندی اگر از عشق و اعجازش بدان
هر که عاشق باشد انگاری که هرگز پیر نیست
علی پیرانی شال
می پرسند
عشق از کجا می آید
ساده است
از همان راهی که
قدم های تو می سازد
پرویز صادقی
بگذر از چشمت که دنیاارزش دیدن ندارد
جان نهادن در کف اخلاص ترسیدن ندارد
شب پریشان روز نالان دردها در سینه پنهان
حال وروز این دل وامانده پرسیدن ندارد
باز کردی عقده ها را درشب بغض گلویت
درد را دیوانه شو دیوانه نالیدن ندارد
در جهان پیر دردآلوده ی این روزگاران
اشک جویی جاری است و قصد خشکیدن ندارد
تشنه کامان جملگی غرق سرابی در کویرند
آسمان بی مروت میل باریدن ندارد
جرم دارد وقت غوغا ساکت و بی ادعا
این کتاب زندگانی فصل بخشیدن ندارد
گام راآهسته بردار آن چنان که برنخیزد،
ناله از برگی که در پاییز روییدن ندارد
ای تماشایان عصرخاک وخاکستر نشینی
این جهان بدشگون اصلن پرستیدن ندارد
عباس جفره
عشق
به زخمش می ارزد
وقتی پای تو در میان ست
توئی که
عشق را زیبا می کنی
بالاتر از باران
خوش رو تر از گل های سرخ
پرویزصادقی
یک شب میان فاصله های سرد
در بیکران لرزه های دشت
با خوش خیالی میانه سایه هبوط
با فرزانگان راه خاموش
با بی معنایی رقص قلم در دست
با دنیایی پر از روشنایی کمی تاریکی
خورشید زمان می ایستد
چرخش دنیا انگار کافیست
در پی شکایت هایی که زمین نالان میکرد
با گناهانی که تاریکی بر دوش میکشید
من و آرامش هم صداییم با باران
غم از نفس افتاد
صدای پای کوبی ما تمام دنیارا میگیرد
بلند سایه باد خوش مشربی ما
که پای یار فتاده ایم
یحیی بهرامی باباحیدری