شاعر شدم از عشق بگویم نفسم مُرد

شاعر شدم از عشق بگویم نفسم مُرد
این مرغ خراشیده گلو در قفس افسرد

افتاده به دل وحشت اندیشه ی فردا
هر شور و امیدی که دلم داشت پس آورد

ما کاغذ تا خورده ی تاریخ سیاهیم
در خط حوادث فقط این خاک ورق خورد

هر جامه که بر پیکر ما دوخته بودند
تن پوش عزا گشت و تمام تن و آزرد

آبستن اهریمن ایران شده ایران
این نطفه ی شر در رحِم از خون وطن خورد

ما سوخته ی نسل گنه کار و خطاییم
اهریمن دوران وطنم از وطنم برد


فائزه اکرمی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.