شعری بخوان و بهتر باش.

شعری بخوان و بهتر باش.
مثل رود بعد از سنگ
مثل جریان
مثل کودکی که هر لحظه
متولد میشود و باز
می میرد.
آهی بکش و برخیز
مثل دودی از کنده
مثل دردی که طعم بودن دارد.
و غبطه بخور
به سرخی لاله.
نه
سر تو سرخ نیست
نه دلت سیاه.
اما
چه بخواهی و چه نه
لاله زیباست.
پس آفرینی بگو
و آغاز کن
این کمینه بودن کوچک را
که در دلتنگی خود
پیله ی فردا می بافد.
شاید روزی خورشید
از غربت دمید و
شام آخر شد.
پراکنده می گویم می دانم
پراکنده بگو و راحت باش
چون قاصدک
که هر دردانه به گوشه ای می سپرد
با باد.
و خود کلاه از سر افتاده
تعظیم می کند به معنی بودن
بی معنی
پراکنده اما
یکی.

سحر غفوریان

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد