| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 |
شعری بخوان و بهتر باش.
مثل رود بعد از سنگ
مثل جریان
مثل کودکی که هر لحظه
متولد میشود و باز
می میرد.
آهی بکش و برخیز
مثل دودی از کنده
مثل دردی که طعم بودن دارد.
و غبطه بخور
به سرخی لاله.
نه
سر تو سرخ نیست
نه دلت سیاه.
اما
چه بخواهی و چه نه
لاله زیباست.
پس آفرینی بگو
و آغاز کن
این کمینه بودن کوچک را
که در دلتنگی خود
پیله ی فردا می بافد.
شاید روزی خورشید
از غربت دمید و
شام آخر شد.
پراکنده می گویم می دانم
پراکنده بگو و راحت باش
چون قاصدک
که هر دردانه به گوشه ای می سپرد
با باد.
و خود کلاه از سر افتاده
تعظیم می کند به معنی بودن
بی معنی
پراکنده اما
یکی.
سحر غفوریان