ای مهربان! با جان خویش، عهدی چنین بستم شبی

ای مهربان! با جان خویش، عهدی چنین بستم شبی
کز دامن جانان نروم، گر جان دهم، گر جان شبی

دورم ز چشم روشنت، اما دلم روشن به توست
روزی به جانت می‌رسم، گر بگذرد صد جان شبی

دستم تهی، راهم دراز، دل را امیدی تازه داد
کز رهگذار عشق تو، با جان و دل پویم شبی

سوگند خوردم با دلم، کز عهد پاکت نگذرم
گر آب شوم در آتشت، یا خاک گردم در شبی


ای روشنی‌بخش دلم! ای وعدهٔ روز وصال!
یادت چراغ خانه است، تا صبح پیروزم شبی

ابوفاضل اکبری

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد