غوغـایِ چشم هایِ مـن و تـو سکـوت را

غوغـایِ چشم هایِ مـن و تـو سکـوت را
در دل کتـابخـانـه رعایــت نکــرده بـود

چشمت جنــونِ مــرا صیـد کرد و رفت
اینگـونه عشـق،که جنـایـت نکـرده بـود

آنـگونه عاشقـم، که کسی قبلِ من تورا
در شعـرهایِ کهنـه حکایـت نکـرده بـود


اینگونه عشـق، این مرضِ تلـخِ بی دوا
بـر جــانِ خستـه ، سـرایت نکــرده بـود

حتی که جـان، در آن واپسین دَمَـش
از زخـم هایِ کهنه ، شکایت نکـرده بود

بعداز حضـورِ فاجعه خواهی شنید که
تـا آخـرین نفـس ، رهایـت نکـرده بود

ساناز زبرشاهی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.