| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 |
میانِ طوفان و آتشِ قهر، مرا رهایم نمیکنی
مرا ز سایهی لطفِ خودت جدایم نمیکنی.
ز سوز و ساز جهان، گرچه خاکستر افتادم،
تو آتشم بزنی، لیک خودت رهایم نمیکنی.
اگرچه تارِ دلم، بند بسته بر سرِ موییست،
تو زآن نخی که به ما بستهای، جدایم نمیکنی.
به بحر حادثهام، لیک چون کشتی نوحی،
غریقِ موجِ گناهم، ولی رهایم نمیکنی.
گریختم ز تو بسیار، لیک باز رسیدم،
که خویش را به کسی جز خودت، رهایم نمیکنی.
چراغِ سوزِ منی، شعلهور ز نورِ حضوری،
میدانم که حتی،در دوزخ نیز رهایم نمیکنی.
اگرچه لایق وصلت نبودم، ای همه هستی!
ز لطف خویش مرا با وفا، رهایم نمیکنی.
گناهکارم و با این همه، هنوز امیدم،
که چون پدر، ز خطای پسر، رهایم نمیکنی
ابوفاضل اکبری