خدا کنه حُسینمو ببینم یوم الورود

یه روز میام پیشِت برای بدرود
بعدش میرم مثلِ رود

برنمیگرده هیچ رود
دقیقاً مثل وقتیکه ،
میره ز تو آبروت

حالی دارم بمانندِ قَرقوروت
ترش کرده حالِ زارم
طالوت خوبه نه جالوت
داوود خوب فهمید اینو
لشکرِ جالوت اما نفهمید
توو فکرشون غرق شده بودند ،
هاروت و ماروت
با سِحرِ باطل السِحر،
بپا نره آبروت

نمیدونم کجا می آیم فرود
نمیدونم کجاست برایم روزی جای خلود
اینها که دستِ من نیست
چیزی که دست منست ،
اینست که برم بخرم یک فلوت
نال بزنم ز حالِ رسوای خود
برهرکه با ایمان ، بفرستم درود
بخوانم گاهی سرود
بِرَم میان کلی شرط و شروط
شاید آرزومُو توو خواب ببینم ،
وقتی که چشمم غنود
خدا کنه حُسینمو ببینم یوم الورود

بهمن بیدقی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.