دلِ من با خیالِ یار، شب را روز می‌بیند

دلِ من با خیالِ یار، شب را روز می‌بیند
چو مه در ابر پنهان شد، نظر در سوز می‌بیند

به می‌خانه پناه آورده‌ام، ای بادِ شب‌گرد!
که از هر گوشه‌ای دل، یادِ آن دلسوز می‌بیند

نه پیغامی، نه بویی، نه نوای آشنایی
فقط جامی‌ست کز او بوسه بر جان‌سوز می‌بیند


مرا با چرخ بدمست این زمان، کاری نباشد
که طالع را به تیرِ آه، در تن‌سوز می‌بیند

بریز ای ساقی آن ساغر، که دل با گریه‌ی تلخ
به هر قطره، وصالی گمشده، را هر روز می‌بیند

مرو از یاد من ای سایه‌ی جان، گرچه رفتی
که فاضل هم تو را در بیت‌ها دلسوز می‌بیند

ابوفاضل اکبری

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.