عشق آغاز گر صلح میان شب و روز

عشق آغاز گر صلح میان شب و روز
من که هنگامه ی شب دفتر بی پایانم
صاحبِ قلب شدم روز؛ ولی شب مُردم
فکر او رود شد و سیل در این چشمانم
چشمِ من بسته شو این بود تمام حرفم
گرچه حصر است همین چشم در این مژگانم
چشمِ من گفت که من منتظرم تا روزی
که خبر آید از این شاه در این کنعانم
تا خبر آید و آید چه کنم منتظرم

عشق یار و غم معشوق شده برهانم
من شده باورم این حرف که آن شب گفتی
گر بمیرد تنِ من روز بیاید جانم

پوریا معصومی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.