رد پایی برای امواج است

رد پایی برای امواج است
زندگی مان عجیب مواج است
کهنه خاکی، شبیه یک عاج است
خواب رویای سرنگونی که...

چشم من می رود فرو در خود
هر چه دیدم تمامشان بیخود
غیر این هیچ بود و یا لابد
در سرم می زند جنونی که....

خواب خود را به دار آویزم
غیر خود با کسی نیامیزم
کل دنیا به یک ور چیزم
زیر لب هام طعم خونی که...

می رود از تنم به شرشر تا
می رود بی ولی و یا اما
می رود در سیاهی شب ها
من همان آدم زبونی که...

داستان باد و پاییز است
آخر داستان غم انگیز است
آن که با عشق می نوشتم از
انحنای لطیف نونی که...

گفته بودی که باز می آیی
بی مگو مثل راز می آیی
این تویی که به ناز می آیی
راستی این تویی همونی که...؟

هر چه گفتیم حرف نان بود و
نان بدبخت بی زبان بود و
او که دیدی فقط همان بود و
تا به کی حرف چند و چونی که...

مرتضی پورغلامحسین

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.