ای دل راز ازل را نه تو دانی و نه من

ای دل راز ازل را نه تو دانی و نه من
این قصه‌ی پرغبار را نه تو خوانی و نه من

در پرده‌ی هستی‌ام، چو سرابی است نهان
آن چهره‌ی بی‌قرار را نه تو دانی و نه من

چون موج به دریا همه حیران و اسیر
این گردش روزگار را نه تو خوانی و نه من

هر نکته که گفت عقل، ز عشقی است نهان
آن راز به صد هزار را نه تو دانی و نه من

گر جام جهان‌نما به کف دل برسد
این ساغر بی‌شمار را نه تو خوانی و نه من

برخیز و طلب کن از خرابات وجود
این پرده‌ی بی‌قرار را نه تو دانی و نه من

ابوفاضل اکبری

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.