من آن برگم که پاییزم فراق دست های توست

من آن برگم که پاییزم فراق دست های توست
گریزم نیست از مرگی
که بادم می‌برد آرام تا کویش
بدان جایی که دور از تو
زمین آغوش سردش را
چو دامی خسته از تکرار این وحشت
به رویم باز می‌دارد
و من آن دم به سر اندیشه ها دارم
برای زیستن
برای عاشقی در خاطراتی نو
بهاری بایدم روزی
امیدی در دل چون زلف تو بر باد؛ فرجامم
بهار آرزوی من
در این آشفته دورانم
طلوع چشم های توست ...


حسین امیدی

تو ای شرقی ترین احساس

تو ای شرقی ترین احساس
در جغرافیای تابش معنا
نگاهت را نگیر من
که من مفهوم عشق و مهربانی را
میان قاب لبخند تو می بینم
شبیه حس پرواز کبوتر
پشت پلک آبی رویا.


#معصومه_امیریان

پشت پنجره

پشت پنجره

چشم های تو چادر زده است

و در قلب من

باران

که هر قطره اش

مرا یاد تو می اندازد

برگ های خاطره

در اطراف پائیزِ تنهائی پراکنده اند

و من

تنها عابر کوچه های دیروزم

در سفر به تو

در احساس پرنده ای در باد

که لانه اش را گم کرده است


پرویز صادقی

دلم خواب می خواهد

دلم خواب می خواهد
عمیق و طولانی
در نورانی ترین ماه افشانی شب های زمستانی
دلم رقص می خواهد
شاد و سر خوش
پابرهنه

در میان گل های بهاری
دلم ساز می خواهد
آهنگی از نوای دور می خواهد
دلم راه می خواهد
جاده ای از شقایق های داغدار می خواهد
دلم راز می خواهد
صدای باد در میان بیدمجنون زمزمه وار می خواهد
دلم, دلم نمی دانم چه می خواهد
که این‌گونه حال مرا نمی خواهد


نیلوفر تیر

استکانی چای من را خانه مهمان میکنی؟

استکانی چای من را خانه مهمان میکنی؟
بغض سنگین مرا یک شانه مهمان میکنی؟

جز تو اهل خانه از من گوییا ترسیده اند
اولین بار است یک دیوانه مهمان میکنی!

منکه میمیرم برای آن نگاه مست تو
تو مرا یک بوسه ی جانانه مهمان میکنی؟

من تمام عمر خواب با تو بودن دیده ام
یک شبی این شمع را پروانه مهمان میکنی...

گر شبی آغوش تو جای من دیوانه شد
تو بگو آن شب دو سه پیمانه مهمان میکنی؟

من تمام عمر شعر با تو بودن گفته ام
یک دمی یک شاعر مستانه مهمان میکنی؟

از لبت یک بوسه میخواهم و این یک آرزوست
جان من... یک بوسه ی دزدانه مهمان میکنی؟

گفته بودی خانه ات ویرانه ای بی پنجره ست
یک شبی من را در این ویرانه مهمان میکنی؟


مریم همتی

نوشتم:

نوشتم:
از روزها
ماه‌ها سال‌ها
از تکرار‌ها
از شلوغی
از شمار بی‌شمارها
از این انزوا
از این تنهایی بی‌انتها
از این دنیا
خسته‌ام

تو آمدی
با لبخند
پرسیدی
چایی می‌خوای؟

خندیدم


سید مرتضی سیدی