ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
برگ میبارد
زرد، سرخ، صورتی...
دریغا بهاران
ترنم باران هست
آبان است
دریغا ما
من به خزان رسیدهام
تو در تابستان داغ...
سید مرتضی سیدی
نوشتم:
از روزها
ماهها سالها
از تکرارها
از شلوغی
از شمار بیشمارها
از این انزوا
از این تنهایی بیانتها
از این دنیا
خستهام
تو آمدی
با لبخند
پرسیدی
چایی میخوای؟
خندیدم
سید مرتضی سیدی
هنوز هم
گاهی
چای که دم میکنم
یک استکان
برای تو هم میریزم
میدانم نسکافه و کافی ...
دوست داری, میدانم
میگویم شاید
این بار بنوشی به کام من
چایی
سید مرتضی سیدی