بر زبان بستم که نامت لحظه ای بر لب نزد

بر زبان بستم که نامت لحظه ای بر لب نزد
تا لبم فارغ شود زین نام ، دل از غم رهد
آن هـمه خنجر زدی زخمت فراموشم نشد
مـهـرت از دل رفته الا آن همه افعالِ بد
هر کجا کز تو سخن آمد گریزان گشته ام
خاطرت را شسته ام از ذهنِ خود تا به اَبَد
از میانِ هر پیام و هر نشان کشتم تو را
قابِ عکست بر زمین کوبیده ام با یک لگد
پس دگر از ذکرِ خود بر جانِ من زخمی مزن
زانکه جز نیشِ جفا کی بر دلِ خسته زند


کوثر قره باغی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد