دوباره بادِ خزانِ غارت‌گر، بی‌قرار می‌رسد

دوباره بادِ خزانِ غارت‌گر، بی‌قرار می‌رسد
به دیده خسته‌ی دل، غبارِ روزگار می‌رسد

تمام باغ دلم برگ‌ریزانِ حسرت است
ز راه دور، فقط عطرِ انتظار می‌رسد

تو رفته‌ای و به چشمم جهان زمستان شد
هنوز از نفسِ عشق، اندکی بهار می‌رسد

غروبِ زردِ خیالت نشسته در نگهم
به هر نگاه غمی تازه، بی‌شمار می‌رسد

مرا به صبر سپردی میانِ این پاییز
که از تو سهمِ دلم، اشکِ ماندگار می‌رسد

نگو تمام شد آن قصه‌ی پر ز عشق و شور
هنوز هم به دلم وعده‌ی دیدار می‌رسد

به آخرین نفسِ باغ، دل سپرده‌ام امشب

که از سکوتِ خزان، صدای یار می‌رسد

مجید توحیدلو

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد