ای زندگی آهسته برو جان وجهان من سوخت

ای زندگی آهسته برو جان وجهان من سوخت
تا لب به شکوه گشودم ایزدبه دهان من کوفت

گفتا که یا بیاموز یا به جبر آموزد روزگار
این شد که زمانه زان پیدا و پنهان، من آموخت

بار الهی در این دار مکافات بریدیم همه
زندگی هم تلخیش بر توشه و هر آن من اندوخت

تا خاموش کردیم شعله ی دردی وبلایی
آتشی دگر بر خرمن و جان من افروخت

از افزونی غم اسرار دل بگشودیم نزد رفیقی
او نیز هم پرده درید هم اسرار نهان من بفروخت

آری در وادی ما دوست فقط آن خداست
او ندرید هیچ ؟وصله کردو عیان من دوخت


بسیار سرخ شد صورتم از ضربت سیلی
تا خامی رفت و این عقل جوان من پخت

داودچراغعلی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد