یادم آمد

یادم آمد
سال ها پیش
گلی دادی به دستم
نیمه شب
پشتِ دیواری
که رخ بستیم
برهم
درآن مهتاب شب
برایت
یک غزل خواندم
ودل را
نقش کردم
برآن دیوار
کنارِ باغِ مش حیدر
تو خندیدی
نسیمی می وزید و
بویِ باران
داشت
با خود
ومن
محوِ تماشایِ تو بودم
روز ها
یک به یک
پشتِ هم بگذشت
اینک
پشتِ دیواری
که رخ بستیم برهم
نقشِ یک دل
مانده
بی رنگ و غبارآلود
یادت میکنم
هر روز
در آن مهتاب شب
بوی باران را
نسیمی برد
با خود


جمشید أحیا

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد