گفتی مرا ببر

گفتی مرا ببر
تا قله های سر به فلک کشیده سکوت
رفتیم به اتفاق
ولی بغض امانم نمی دهد
آتش به خرمن
بیداد زدیم
افسوس که
خستگی امانم نمی دهد
گفتم
سزای عشق بیکران
تو چیست
خندید که
عشق سراغم نمی کند
پا در کشم
که سکوت نشکند
شبی
افسوس که سکوت
خموشم نمی کند
آه ای تبر زین
بشکسته فرهاد به کوه
شعرت بخوان
که فرهاد گمانم نمی کند
امروز
غروب بیا که با هم
سحر کنیم
افسوس که تا به صبح
امانم نمی کند


سیاوش دریابار

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.